تبلیغات
الهه ناز

چهارشنبه 11 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ


نازنینم

تو بهانه ای برای شکستن بغض های دلتنگی و تنهایی ام هستی

بی گمان، سخت است بی تو بودن و همخانه ماتم شدن، گوش سپردن به هیاهوی پرستوهای مهاجر و چشم دوختن به دشت شقایق های واژگون .

مرا یاد کن که دیری است از خاطره ها رفتم

مرا به سوی خود بخوان بگذار سخن بگویم...

بیا با من تا آخر رویاهای سپید و تا آخر جاده عشق آنجا که همه عاشقند.

 

نوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 19:31 توسط الهه


ارسال شده در

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[حسن ش | لینک ]

چهارشنبه 11 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ


آیینه پرسید که چرا دیر کرده است

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آیینه و گفت

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی , سالها دیر کرده است

در آیینه به خود نگاه می کنم , آه

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است

نوشته شده در شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۸۵ و 08:02 توسط ح س ن


ارسال شده در

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[حسن ش | لینک ]

چهارشنبه 11 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ


وقتی آمدی سبز بودم و عاشق، وقتی آمدی شاد بودم و پر شور،

اکنون که رفتی آواره ترینم، مثل آن پرنده در قفس غم اسیرم.

دیگر چیزی از عشق برایم نمانده، دیگر شادی را نمی شناسم، من

دیریست با سبز بودن غریبم، حال برگرد و تمام چیزهایی را که روزی از آن من بود، به من باز گردان.

نوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 20:33 توسط الهه


ارسال شده در

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[حسن ش | لینک ]

چهارشنبه 11 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ


از تمام دنیا و دار و ندارش
شونه هاتو کم دارم برای بارش
زخمی خنجر زهرآگین یار
تو که تازه اومدی تنهام نذار
به چشمام خوب خیره شو ببین چه پیرم
منو دریاب خوب من دارم می میرم
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم
یک لحظه خوبی به من بده
از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی
به هر دری در می زنم
برگردون عمررفته رو
حتی واسه یک ثانیه
دلخوش کنم حتی دو روز
از من مگه چی باقیه؟
غربتم رو آشنایی کن بهارم
روزامو دریاب عزیز دور شد قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این
هیچ توقعی از این روزا ندارم
یک لحظه خوبی به من بده
از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی
به هر دری در می زنم
برگردون عمررفته رو
حتی واسه یک ثانیه
دلخوش کنم حتی دو روز
از من مگه چی باقیه؟

نوشته شده در شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵ و 00:04 توسط ح س ن


ارسال شده در

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[حسن ش | لینک ]

چهارشنبه 11 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ


دستهایم برایت شعر می نویسند

اما تو هرگز نخواهی خواند

آتش عشق در چشمانم غوطه می زند

ولی تو هرگز نخواهی دید

نه، تو هرگز مرا نخواهی فهمید

و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت

و باز تو درک نخواهی کرد

افسانه من به پایان رسیده است

احساس می کنم که این آخرین منزل است

دیگر نه بانگ جرس کاروانی

دیگر نه آوای رحیلی

تنهایی آرامگاه جاوید من است

و درد و سکوت

همنشین تنهایی جاودانه من استSmiley

نوشته شده در دوشنبه ۰۹ بهمن ۱۳۸۵ و 10:38 توسط الهه


ارسال شده در

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[حسن ش | لینک ]

چهارشنبه 11 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ


کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش می شد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید
بعد، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوب ها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید

کاش می شد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش می شد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شددلی راشادکردوبرلب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش می شد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد

کاش می شد جای اشعار بلند بیت ها را ساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش می شدباکلامی سرخ وسبزیک دل غمدیده راتسکین دهم
کاش می شد در طلوع یاس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸۵ و 23:40 توسط ح س ن


ارسال شده در

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[حسن ش | لینک ]

چهارشنبه 11 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ


به یك بار خواب دیدن تو
تمام عمر می ارزد
پس نگو
نگو كه رویای دور از دسترس
خوش نیست
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است
ولی دل دریائیست



تاب و توانش بیش از اینهاست
دوستت دارم
و تاوان هرچه باشد
باشد
دوستت خواهم داشت
بیش از دیروز
باكی ندارم
از هیچكس و هركس كه
تا وقتی تو را دارم


عزیز دلم…
من حریص سبزی جنگل
من حریص آبی دریا
من حریص رنگ چشمان توام
یادت می آید با تو گفتم
آسمان آبی است تا تو را دارم
دشت زیباست تا تو را دارم
طاقت دوری از تو نه در من
بلكه در هیچ ابری طاقت دوری از صباحش را نیست


نوشته شده در پنج شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵ و 15:57 توسط الهه


ارسال شده در

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[حسن ش | لینک ]

چهارشنبه 11 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ


رفتیو بی تو دلم پر درد

پاییز قلبم ساکت و سرد

دل که می گفتم محرم با من

کاشکی می دیدی بی تو چه کرده

با تو به هر غم سنگ صبورم

بی تو شکسته تاج غرورم

با تو یه چشمه، چشمه روشن

بی تو یه جاده ام که سوت و کورم

چشمه اشکم بی تو سراب

خونه عشقم بی تو خراب

شادیها بی تو مثل حباب

سایه آه نقش بر آب

ای که به شبهام صبح سپیدی

بی تو کویری بی شامم

ای که به رنجام رنگ امیدی

بی تو اسیری در داممSmiley

نوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 13:26 توسط الهه


ارسال شده در

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[حسن ش | لینک ]
نوشته های پیشین ...