تو بهانه ای برای شکستن بغض های دلتنگی و تنهایی ام هستی
بی گمان، سخت است بی تو بودن و همخانه ماتم شدن، گوش سپردن به هیاهوی پرستوهای مهاجر و چشم دوختن به دشت شقایق های واژگون .
مرا یاد کن که دیری است از خاطره ها رفتم
مرا به سوی خود بخوان بگذار سخن بگویم...
بیا با من تا آخر رویاهای سپید و تا آخر جاده عشق آنجا که همه عاشقند.
نوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 19:31 توسط الهه
]]>نوشته شده در شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۸۵ و 08:02 توسط ح س ن
]]>اکنون که رفتی آواره ترینم، مثل آن پرنده در قفس غم اسیرم.
دیگر چیزی از عشق برایم نمانده، دیگر شادی را نمی شناسم، من
دیریست با سبز بودن غریبم، حال برگرد و تمام چیزهایی را که روزی از آن من بود، به من باز گردان.
نوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 20:33 توسط الهه
]]>نوشته شده در شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵ و 00:04 توسط ح س ن
]]>دستهایم برایت شعر می نویسند
اما تو هرگز نخواهی خواند
آتش عشق در چشمانم غوطه می زند
ولی تو هرگز نخواهی دید
نه، تو هرگز مرا نخواهی فهمید
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
و باز تو درک نخواهی کرد
افسانه من به پایان رسیده است
احساس می کنم که این آخرین منزل است
دیگر نه بانگ جرس کاروانی
دیگر نه آوای رحیلی
تنهایی آرامگاه جاوید من است
و درد و سکوت
همنشین تنهایی جاودانه من است
نوشته شده در دوشنبه ۰۹ بهمن ۱۳۸۵ و 10:38 توسط الهه
نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸۵ و 23:40 توسط ح س ن
]]>
تاب و توانش بیش از اینهاست
دوستت دارم
و تاوان هرچه باشد
باشد
دوستت خواهم داشت
بیش از دیروز
باكی ندارم
از هیچكس و هركس كه
تا وقتی تو را دارم
عزیز دلم…
من حریص سبزی جنگل
من حریص آبی دریا
من حریص رنگ چشمان توام
یادت می آید با تو گفتم
آسمان آبی است تا تو را دارم
دشت زیباست تا تو را دارم
طاقت دوری از تو نه در من
بلكه در هیچ ابری طاقت دوری از صباحش را نیست
نوشته شده در پنج شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵ و 15:57 توسط الهه
]]>پاییز قلبم ساکت و سرد
دل که می گفتم محرم با من
کاشکی می دیدی بی تو چه کرده
با تو به هر غم سنگ صبورم
بی تو شکسته تاج غرورم
با تو یه چشمه، چشمه روشن
بی تو یه جاده ام که سوت و کورم
چشمه اشکم بی تو سراب
خونه عشقم بی تو خراب
شادیها بی تو مثل حباب
سایه آه نقش بر آب
ای که به شبهام صبح سپیدی
بی تو کویری بی شامم
ای که به رنجام رنگ امیدی
بی تو اسیری در دامم
نوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 13:26 توسط الهه
]]>می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی
می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار
ناله هایی را که با دریای اشکت تر کنی
می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی
بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی
می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من
آن زمان احساس امروز مرا باور کنی
نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵ و 14:01 توسط ح س ن
]]>
نوشته شده در شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵ و 01:16 توسط ح س ن
نوشته شده در دوشنبه ۰۸ آبان ۱۳۸۵ و 23:22 توسط ح س ن
]]>خسته نبودنت
خسته از روزهایی که بی تو شب می شوند و شبهایی که باز هم بی تو می گذرد...
تا طلوعی و غروبی دیگر بیایند
و باز هم گذر زمان ها که بی تو می گذرد
می گذرد... می گذرد و باز هم می گذرد
جرمم چه بود : عاشقی
عاقبتم چه شد: نابودی و فنا
نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵ و 19:03 توسط الهه
]]>الان یک روز و بیست ساعت و پانزده دقیقه داره میگذره.نمی دونم الان چه کار داره می کنه .به چی فکر می کنه .اصلا فکر من هست یا نیست .ولی حتما هست . همونجور که من هستم.خیلی عجیب بود.من یه پیشنهاد دادم اونم یهو همونو گرفت و گفت :خداحافظ
خدا حافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خدا حافظ به شرطی که بفهمی
تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین
به یاد او همه تردید
به یاد آسمونی که
منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خدا حافظ
نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه می شه باور کرد
دوباره آخر جاده اس
خدا حافظ واسه اینکه
نبندی دل به رویاها
واسه اینکه بدونی
بی تو و با توهمینه رسم این دنیا
نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵ و 13:57 توسط ح س ن
ای مولای من تنها تویی دون اهل عالم آنکه من از او مسئلت و درخواست حاجت می کنم.
و تنها تویی دون هر مقصد و مطلوبی ولیّّ حاجت من و منحصرا تویی بیش از همه عالم مخصوص به دعا و در خواست من.
من در امید واریم به تو ابدا احدی را شریک با تو ندارم و در دعا و ندا با تو احدی را همراه نمی گردانم و توجّهم تنها به توست.
(بخش هایی از دعای بیست و هشتم صحیفه سجادیه)
نوشته شده در شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵ و 01:27 توسط ح س ن
]]>همیشه و هیچ وقت .. اما حالا نه...
همیشه از اخرش می ترسیدم
همیشه تو فکرم هم نمی گنجید که به اخر راه فکر کنم
هیچ وقت به اخرش نگاه نمی کردم
هیچ وقت نمی گذاشتی طمع غم را بچشم
همیشه می گفتم تا گرمای نفس هات را دارم غم ندارم
همیشه تو لحظه ها می دوییدم و لذت می بردم
هیچ وقت نفهمیدم که چه طور ی میشه یادت بره اون روز ها که ۱ قدم مانده تا بهت برسم
هیچ وقت نمی خواستم جایی باشم که با بوی تو زندگی کنم
همیشه سیاهی را فقط در حد یک رنگ می دیدم
همیشه تولد ثانیه ها را می دیدم مرگشان را درک نمی کردم
هیچ وقت نمی توانستم تو چشمات نگاه کنم
و همیشه و همیشه در حسرت نگاهت می مانم

نوشته شده در شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۸۵ و 22:30 توسط ح س ن