الهه ناز tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com 2010-03-18T20:47:05+01:00 mihanblog.com تنهایی 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/41 حسن ش نازنینمتو بهانه ای برای شکستن بغض های دلتنگی و تنهایی ام هستی بی گمان، سخت است بی تو بودن و همخانه ماتم شدن، گوش سپردن به هیاهوی پرستوهای مهاجر و چشم دوختن به دشت شقایق های واژگون .مرا یاد کن که دیری است از خاطره ها رفتم مرا به سوی خود بخوان بگذار سخن بگویم...بیا با من تا آخر رویاهای سپید و تا آخر جاده عشق آنجا که همه عاشقند. نوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 19:31 توسط الهه نازنینم

تو بهانه ای برای شکستن بغض های دلتنگی و تنهایی ام هستی

بی گمان، سخت است بی تو بودن و همخانه ماتم شدن، گوش سپردن به هیاهوی پرستوهای مهاجر و چشم دوختن به دشت شقایق های واژگون .

مرا یاد کن که دیری است از خاطره ها رفتم

مرا به سوی خود بخوان بگذار سخن بگویم...

بیا با من تا آخر رویاهای سپید و تا آخر جاده عشق آنجا که همه عاشقند.

 

نوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 19:31 توسط الهه

]]>
تاخیر 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/40 حسن ش آیینه پرسید که چرا دیر کرده استنکند دل دیگری او را اسیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من استتنها دقایقی چند تاخیر کرده استگفتم امروز هوا سرد بوده استشاید موعد قرار تغییر کرده استخندید به سادگیم آیینه و گفتاحساس پاک تو را زنجیر کرده استگفتم از عشق من چنین سخن مگویگفت خوابی , سالها دیر کرده استدر آیینه به خود نگاه می کنم , آهعشق تو عجیب مرا پیر کرده استراست گفت آیینه که منتظر نباشاو برای همیشه دیر کرده است نوشته شده در شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۸۵ و 08:02 توسط ح س ن آیینه پرسید که چرا دیر کرده است

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آیینه و گفت

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی , سالها دیر کرده است

در آیینه به خود نگاه می کنم , آه

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است

نوشته شده در شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۸۵ و 08:02 توسط ح س ن

]]>
تمنای بازگشت 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/39 حسن ش وقتی آمدی سبز بودم و عاشق، وقتی آمدی شاد بودم و پر شور،اکنون که رفتی آواره ترینم، مثل آن پرنده در قفس غم اسیرم.دیگر چیزی از عشق برایم نمانده، دیگر شادی را نمی شناسم، مندیریست با سبز بودن غریبم، حال برگرد و تمام چیزهایی را که روزی از آن من بود، به من باز گردان.نوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 20:33 توسط الهه وقتی آمدی سبز بودم و عاشق، وقتی آمدی شاد بودم و پر شور،

اکنون که رفتی آواره ترینم، مثل آن پرنده در قفس غم اسیرم.

دیگر چیزی از عشق برایم نمانده، دیگر شادی را نمی شناسم، من

دیریست با سبز بودن غریبم، حال برگرد و تمام چیزهایی را که روزی از آن من بود، به من باز گردان.

نوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 20:33 توسط الهه

]]>
سکوت غم 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/38 حسن ش از تمام دنیا و دار و ندارششونه هاتو کم دارم برای بارشزخمی خنجر زهرآگین یارتو که تازه اومدی تنهام نذاربه چشمام خوب خیره شو ببین چه پیرممنو دریاب خوب من دارم می میرمدیگه حتی نایی نیست برای گفتن خیلی وقته تو سکوت غم اسیرمیک لحظه خوبی به من بدهاز من بگیر روح و تنمبرای یک لحظه خوشیبه هر دری در می زنمبرگردون عمررفته روحتی واسه یک ثانیهدلخوش کنم حتی دو روزاز من مگه چی باقیه؟غربتم رو آشنایی کن بهارم روزامو دریاب عزیز دور شد قطارمتنها یک ثانیه عاشقی به جز این هیچ توقعی از این روزا ندارمیک لحظه خوبی به من از تمام دنیا و دار و ندارش
شونه هاتو کم دارم برای بارش
زخمی خنجر زهرآگین یار
تو که تازه اومدی تنهام نذار
به چشمام خوب خیره شو ببین چه پیرم
منو دریاب خوب من دارم می میرم
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم
یک لحظه خوبی به من بده
از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی
به هر دری در می زنم
برگردون عمررفته رو
حتی واسه یک ثانیه
دلخوش کنم حتی دو روز
از من مگه چی باقیه؟
غربتم رو آشنایی کن بهارم
روزامو دریاب عزیز دور شد قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این
هیچ توقعی از این روزا ندارم
یک لحظه خوبی به من بده
از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی
به هر دری در می زنم
برگردون عمررفته رو
حتی واسه یک ثانیه
دلخوش کنم حتی دو روز
از من مگه چی باقیه؟

نوشته شده در شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵ و 00:04 توسط ح س ن

]]>
درد سکوت 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/37 حسن ش دستهایم برایت شعر می نویسند اما تو هرگز نخواهی خواندآتش عشق در چشمانم غوطه می زند ولی تو هرگز نخواهی دیدنه، تو هرگز مرا نخواهی فهمیدو من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهی کردافسانه من به پایان رسیده استاحساس می کنم که این آخرین منزل استدیگر نه بانگ جرس کاروانی دیگر نه آوای رحیلیتنهایی آرامگاه جاوید من استو درد و سکوت همنشین تنهایی جاودانه من استنوشته شده در دوشنبه ۰۹ بهمن ۱۳۸۵ و 10:38 توسط الهه

دستهایم برایت شعر می نویسند

اما تو هرگز نخواهی خواند

آتش عشق در چشمانم غوطه می زند

ولی تو هرگز نخواهی دید

نه، تو هرگز مرا نخواهی فهمید

و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت

و باز تو درک نخواهی کرد

افسانه من به پایان رسیده است

احساس می کنم که این آخرین منزل است

دیگر نه بانگ جرس کاروانی

دیگر نه آوای رحیلی

تنهایی آرامگاه جاوید من است

و درد و سکوت

همنشین تنهایی جاودانه من استSmiley

نوشته شده در دوشنبه ۰۹ بهمن ۱۳۸۵ و 10:38 توسط الهه

]]>
سرزمین عشق 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/36 حسن ش کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کردکاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کردکاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کردکاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کردکاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کردکاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کردکاش می شد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنیدبعد، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشیدکاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پر نور شدکاش می شد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شدکاش می کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش می شد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید
بعد، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوب ها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید

کاش می شد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش می شد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شددلی راشادکردوبرلب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش می شد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد

کاش می شد جای اشعار بلند بیت ها را ساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش می شدباکلامی سرخ وسبزیک دل غمدیده راتسکین دهم
کاش می شد در طلوع یاس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸۵ و 23:40 توسط ح س ن

]]>
رویا 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/35 حسن ش به یك بار خواب دیدن توتمام عمر می ارزدپس نگونگو كه رویای دور از دسترسخوش نیستقبول ندارمگرچه به ظاهر جسم خسته استولی دل دریائیستتاب و توانش بیش از اینهاستدوستت دارمو تاوان هرچه باشدباشددوستت خواهم داشتبیش از دیروزباكی ندارماز هیچكس و هركس كهتا وقتی تو را دارمعزیز دلم…من حریص سبزی جنگلمن حریص آبی دریامن حریص رنگ چشمان توامیادت می آید با تو گفتمآسمان آبی است تا تو را دارمدشت زیباست تا تو را دارمطاقت دوری از تو نه در منبلكه در هیچ ابری طاقت دوری از صباحش را نیستنوشته شده در پنج شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵ و به یك بار خواب دیدن تو
تمام عمر می ارزد
پس نگو
نگو كه رویای دور از دسترس
خوش نیست
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است
ولی دل دریائیست



تاب و توانش بیش از اینهاست
دوستت دارم
و تاوان هرچه باشد
باشد
دوستت خواهم داشت
بیش از دیروز
باكی ندارم
از هیچكس و هركس كه
تا وقتی تو را دارم


عزیز دلم…
من حریص سبزی جنگل
من حریص آبی دریا
من حریص رنگ چشمان توام
یادت می آید با تو گفتم
آسمان آبی است تا تو را دارم
دشت زیباست تا تو را دارم
طاقت دوری از تو نه در من
بلكه در هیچ ابری طاقت دوری از صباحش را نیست


نوشته شده در پنج شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵ و 15:57 توسط الهه

]]>
رفتی 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/34 حسن ش رفتیو بی تو دلم پر درد پاییز قلبم ساکت و سرددل که می گفتم محرم با منکاشکی می دیدی بی تو چه کردهبا تو به هر غم سنگ صبورمبی تو شکسته تاج غرورم با تو یه چشمه، چشمه روشنبی تو یه جاده ام که سوت و کورمچشمه اشکم بی تو سرابخونه عشقم بی تو خرابشادیها بی تو مثل حبابسایه آه نقش بر آبای که به شبهام صبح سپیدیبی تو کویری بی شاممای که به رنجام رنگ امیدیبی تو اسیری در داممنوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 13:26 توسط الهه رفتیو بی تو دلم پر درد

پاییز قلبم ساکت و سرد

دل که می گفتم محرم با من

کاشکی می دیدی بی تو چه کرده

با تو به هر غم سنگ صبورم

بی تو شکسته تاج غرورم

با تو یه چشمه، چشمه روشن

بی تو یه جاده ام که سوت و کورم

چشمه اشکم بی تو سراب

خونه عشقم بی تو خراب

شادیها بی تو مثل حباب

سایه آه نقش بر آب

ای که به شبهام صبح سپیدی

بی تو کویری بی شامم

ای که به رنجام رنگ امیدی

بی تو اسیری در داممSmiley

نوشته شده در پنج شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۵ و 13:26 توسط الهه

]]>
می رسد 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/33 حسن ش می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی  می رسد روزی که احساس مرا باور کنیمی رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویشخاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنیمی رسد روزی که تنها ماند از من یادگارناله هایی را که با دریای اشکت تر کنیمی رسد روزی که تنها در مسیر بی کسیبوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنیمی رسد روزی که صبرت سر شود در پای منآن زمان احساس امروز مرا باور کنینوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵ و 14:01 توسط ح س ن می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی 

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار

ناله هایی را که با دریای اشکت تر کنی

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی

بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵ و 14:01 توسط ح س ن

]]>
منفور 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/32 حسن ش نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟ من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم. نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم. من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت که عبث زاده‌ام و مهر بباید به دهانم دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم . یاد آن نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟ من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم چه بگویم سخن از شهد،
که زهر است به کامم وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم.
نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم.
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت که عبث زاده‌ام و مهر بباید به دهانم دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم .
 یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم.


 

نوشته شده در شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵ و 01:16 توسط ح س ن

]]>
ملکوت 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/31 حسن ش می‌گویم: «چرا روی از خلایق نهان می‌کنی؟ چرا مدام خرقِ عادت می‌کنی؟ چرا کارهایی می‌کنی که خودت هم تهِ دل‌ات باور داری که اگر نکنی بهتر است؟ چه چیزی تو را این اندازه آشفته می‌کند که پشت پا به دنیا و آخرت با هم می‌زنی؟»خنده‌ی تلخی گوشه‌ی لب‌اش می‌نشیند و زمزمه‌کنان به آوازی سوزناک می‌خواند:«حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینمکه کشم رخت به میخانه و خوش بنشینمجامِ می گیرم و از اهل ریا دور شومیعنی از خلقِ جهان پاکدلی بگزینمجز صراحیّ و کتاب‌ام نبود یار و ندیمتا حریفانِ دغا را به جهان کم بینم»همین‌طور خواند ت می‌گویم: «چرا روی از خلایق نهان می‌کنی؟ چرا مدام خرقِ عادت می‌کنی؟ چرا کارهایی می‌کنی که خودت هم تهِ دل‌ات باور داری که اگر نکنی بهتر است؟ چه چیزی تو را این اندازه آشفته می‌کند که پشت پا به دنیا و آخرت با هم می‌زنی؟»

خنده‌ی تلخی گوشه‌ی لب‌اش می‌نشیند و زمزمه‌کنان به آوازی سوزناک می‌خواند:
«حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از خلقِ جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحیّ و کتاب‌ام نبود یار و ندیم
تا حریفانِ دغا را به جهان کم بینم»
همین‌طور خواند تا رسید به این‌جا که «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح . . .». ناگهان بغض‌اش گرفت و بغض‌اش ترکید. مثل ابر بهار اشک می‌ریخت. چشمان‌اش سرخِ سرخ شده بود. انگار واقعاً می‌خواست خون گریه کند. آرام گفت: «دلم آزرده است»! هیچ نگفتم. من هم آزرده دل بودم!

نوشته شده در دوشنبه ۰۸ آبان ۱۳۸۵ و 23:22 توسط ح س ن

]]>
پایان هرگز 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/30 حسن ش خسته ام خسته نبودنتخسته از روزهایی که بی تو شب می شوند و شبهایی که باز هم بی تو می گذرد...تا طلوعی و غروبی دیگر بیایند و باز هم گذر زمان ها که بی تو می گذردمی گذرد... می گذرد و باز هم می گذردجرمم چه بود : عاشقیعاقبتم چه شد: نابودی و فنانوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵ و 19:03 توسط الهه خسته ام

خسته نبودنت

خسته از روزهایی که بی تو شب می شوند و شبهایی که باز هم بی تو می گذرد...

تا طلوعی و غروبی دیگر بیایند

و باز هم گذر زمان ها که بی تو می گذرد

می گذرد... می گذرد و باز هم می گذرد

جرمم چه بود : عاشقی

عاقبتم چه شد: نابودی و فنا

نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵ و 19:03 توسط الهه

]]>
پایانی 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/29 حسن ش الان یک روز و بیست ساعت و پانزده دقیقه داره میگذره.نمی دونم الان چه کار داره می کنه .به چی فکر می کنه .اصلا فکر من هست یا نیست .ولی حتما هست . همونجور که من هستم.خیلی عجیب بود.من یه پیشنهاد دادم اونم یهو همونو گرفت و گفت :خداحافظخدا حافظ همین حالاهمین حالا که من تنهامخدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمامخدا حافظ کمی غمگینبه یاد او همه تردیدبه یاد آسمونی کهمنو از چشم تو می دیداگه گفتم خدا حافظنه اینکه رفتنت ساده اسنه اینکه می شه باور کرددوباره آخر جاده اسخدا حافظ واسه اینکهنبندی دل به رویاهاواسه

الان یک روز و بیست ساعت و پانزده دقیقه داره میگذره.نمی دونم الان چه کار داره می کنه .به چی فکر می کنه .اصلا فکر من هست یا نیست .ولی حتما هست . همونجور که من هستم.خیلی عجیب بود.من یه پیشنهاد دادم اونم یهو همونو گرفت و گفت :خداحافظ

خدا حافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خدا حافظ به شرطی که بفهمی

تر شده چشمام

خدا حافظ کمی غمگین

به یاد او همه تردید

به یاد آسمونی که

منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خدا حافظ

نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه می شه باور کرد

دوباره آخر جاده اس

خدا حافظ واسه اینکه

نبندی دل به رویاها

واسه اینکه بدونی

بی تو و با توهمینه رسم این دنیا

نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵ و 13:57 توسط ح س ن

]]>
خدا 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/28 حسن ش پروردگارا ، من بنده محتاج فقیرت ، همانا خود را خالص کردم که از همه خلق منقطع شده و تنها به درگاه تو روی آوردم و از تمام خلائق که همه  محتاج نصرت و عطای تواند روی برگردانیدم و هرگز حوائج خود را از مخلوق که خود محتاج توست و هرگز از فضل و احسانت بی نیاز نیست طلب نکردم،چون دیدم فقیری فقیر دیگر را نتواند حاجت روا کند. ای مولای من تنها تویی دون اهل عالم آنکه من از او مسئلت و درخواست حاجت می کنم. و تنها تویی دون هر مقصد و مطلوبی ولیّّ حاجت من و منحصرا تویی بیش از همه عالم مخصوص به دعا و در خواست من. من پروردگارا ، من بنده محتاج فقیرت ، همانا خود را خالص کردم که از همه خلق منقطع شده و تنها به درگاه تو روی آوردم و از تمام خلائق که همه  محتاج نصرت و عطای تواند روی برگردانیدم و هرگز حوائج خود را از مخلوق که خود محتاج توست و هرگز از فضل و احسانت بی نیاز نیست طلب نکردم،چون دیدم فقیری فقیر دیگر را نتواند حاجت روا کند.

ای مولای من تنها تویی دون اهل عالم آنکه من از او مسئلت و درخواست حاجت می کنم.

و تنها تویی دون هر مقصد و مطلوبی ولیّّ حاجت من و منحصرا تویی بیش از همه عالم مخصوص به دعا و در خواست من.

من در امید واریم به تو ابدا احدی را شریک با تو ندارم و در دعا و ندا با تو احدی را همراه نمی گردانم و توجّهم تنها به توست.

(بخش هایی از دعای بیست و هشتم صحیفه سجادیه)

نوشته شده در شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵ و 01:27 توسط ح س ن

]]>
همیشه 2007-10-03T02:10:00+01:00 2007-10-03T02:10:00+01:00 tag:http://www.elaheye-naz.mihanblog.com/post/27 حسن ش همیشه و هیچ وقت .. اما حالا نه... همیشه از اخرش می ترسیدم همیشه تو فکرم هم نمی گنجید که به اخر راه فکر کنم هیچ وقت به اخرش نگاه نمی کردم هیچ وقت نمی گذاشتی طمع غم را بچشم همیشه می گفتم تا گرمای نفس هات را دارم غم ندارم همیشه تو لحظه ها می دوییدم و لذت می بردم هیچ وقت نفهمیدم که چه طور ی میشه یادت بره اون روز ها که ۱ قدم مانده تا بهت برسم هیچ وقت نمی خواستم جایی باشم که با بوی تو زندگی کنمهمیشه سیاهی را فقط در حد یک رنگ می دیدم همیشه تولد ثانیه ها را می دیدم مرگشان را درک نمی کردم هیچ وقت نمی توا

همیشه و هیچ وقت .. اما حالا نه... 

همیشه از اخرش می ترسیدم

همیشه تو فکرم هم نمی گنجید که به اخر راه فکر کنم

هیچ وقت به اخرش نگاه نمی کردم

هیچ وقت نمی گذاشتی طمع غم را بچشم

همیشه می گفتم تا گرمای نفس هات را دارم غم ندارم

همیشه تو لحظه ها می دوییدم و لذت می بردم

هیچ وقت نفهمیدم که چه طور ی میشه یادت بره اون روز ها که ۱ قدم مانده تا بهت برسم

هیچ وقت نمی خواستم جایی باشم که با بوی تو زندگی کنم

همیشه سیاهی را فقط در حد یک رنگ می دیدم

همیشه تولد ثانیه ها را می دیدم مرگشان را درک نمی کردم

هیچ وقت نمی توانستم تو چشمات نگاه کنم

و همیشه و همیشه در حسرت نگاهت می مانم

 

نوشته شده در شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۸۵ و 22:30 توسط ح س ن

]]>